گویم از او که پرسشم را گشت خامش
عشق بی کرانم را تا ناکجا برد پاسخش
گفتم مستی من در خیالت امیدوارترینم
گر بینی دلداری دیگر بازگویی عاشقترینم؟
گفت دانم عاشقی گر مرا خواهی
دلداری دیگر یابم نخواهمت دانی؟
عاشقی اما عشقی دیگر خواهی
مرا به تو چه باید گر مسافرت خواهی؟
گفتم عشقم نوشتار است معشوق رفتنی است
گر باشی نوشته بهر توست عشق رفته مصلحتی است
گفت باید بروم ز وفای دل چه فایده؟
گفتم گر بروی ز نجوای دل چه فایده؟
ادامه مطلب...
آیا مرا می شنوی ؟ خدایا به تو سجده می کنم . وجود سنگسار شده ام را به تو می سپارم .قلبی خونین در زیر ضربه هایی زجه آور روحم را آزرده است. ضربه های خنجرهایی که با نفرین وجود نالان از عشقم چشمان رسوایم را زندانی کرده اند روحم را آزرده است . روحم را به تو می سپارم تا رها یش کنی به جایی که عاشقان هوای می خانه می کنند و دیوانگان شراب خانه را بهانه . اوایی سر می دهند و نجوای عشق را نجوایی که نور چشمان رسوا را عیان می سازد وناله ی مستانه ی دیوانگان را بیداد می کند مقدسترین بیداد.
از تو خواهم بینی گریه ی مرا و گریستن نخواهی . از تو خواهم بینی فرا رسیدن مرگ مرا و مردن از عشق نخواهی . از تو خواهم بینی عزاب مرا غوطه ور در اندوهی ژرف ظاهری خندان و تر شده در اشکانی نهان . از تو خواهم بینی و مجنون نباشی تا لذت اندوه انتظار در ره عشق را نخواهی .
مادر عزیز در پناه گرمای دلپذیر عشقت وجود گمگشته ام را جستجو کردم و در کنار روح مقدست ان را یافتم و با اموزگار دانای وجودت خویشتن را پرورش دادم . و با بودن در کنارت از سرمایه ی قلبی بزرگوار خود را سیراب ساختم.
به مرتبه ی وجود مقدست قسم، کم می نمود .اگر سرمایه ام را به نیابت این قلب حقیر در راهت هزاران هزار می کردم . ......................................................................................................................................
